کنار دریاچه ساختمون بزرگی دیده
-
تاریخ: 1392/2/28 ساعت: 14:30
کنار دریاچه ساختمون بزرگی دیده میشد .. ماشین ها از جاده خاکی که منتهی به اونجا میشد به ارومی در حرکت بود . نیوشا _ ناتا شا ... هی.. ناتا ... الو ... نکنه سکته کردی .. یه چیزی بگو .. نیوشا منو تکون میداد و این حرفا رو میزد .. اما هر کاری میکردم جوابشو بدم انگاردستی نامرئی راه گلومو بسته بود .... کم ک...
سرهنگ _اگه بچههای خوبی باشید ن
-
تاریخ: 1392/2/28 ساعت: 14:26
سرهنگ _اگه بچههای خوبی باشید نه نیوشا_ ای خدایا شکرت .شکرت که صدای قارو قور شکم این سربازایبدبخت و خاک بر سر و نادیده نگرفتی ...بارالها سایه پر برکت سرهنگ و از سر ما برمدار ...خدایا ... دیدم باز چفت دهن نیو باز شده زدم تو پهلوش و زیر لبگفتم _بسه دیگه...زیپ دهنتو بکش .. سرهنگ رفت ... نیوشا_ااا کجا دا...